کوچ پرستوها


کتابی با برگه های کاهی

عکس یه کتابم با 4 شاخه گل لابه لای برگه هاش

زرد، لیمویی، آبی و قرمز

فارسی

چهارم دبستان

یادمه بس که ناشیانه ورقش زده بودم گوشه برگه هاش به سمت داخل تا خورده بود و یه ناهمواری جالبی شده بود یا بس که از رو درساش مشق شب نوشتم وقت املا قبل از خوندن خانم معلم زود جمله ها رو از حفظ می نوشتم.کلمه سختا رو بابا بعد خوندن درس ازم می پرسید. و اگه بلد نبودم ...

تو هم یادته.مگه نه؟

یه درسی داشتیم

کوچ پرستو ها

اگه خاطرت باشه زمینه برگه این درس آبی رنگ بود با عکس یه عالمه پرستو که داشتن پشت هم کوچ می کردن.

کسی چه میدونه؟

شاید تو همین روزا بود... ایام بهاری... شاید فروردین ماه!

میومدن که لونه بسازن

کنار ناودون خونه یا زیر سقف شیروونی

مامان با جارو بلند می خواست خرابش کنه ولی من و تو نذاشتیم...

خواستیم بمونه...

لونه شونو هنوز داریما ...

ولی اون برگه های کاهی رو نه!


ادامه نوشته

یه ربع دیگه

انسان موفق کیست ؟

 

کسی که نمرات عالی می آورد ؟

رتبه 1 کنکور ؟

یک استاد دانشگاه ؟

کسی که سرمایه کلانی ذخیره نموده ؟

شاید موفقیت داشتن یک شغل پر درآمد باشد

یا یک زندگی آرام

گاهی زندگی پرمشغله ، شاید !

وزیر اقتصاد ؟؟؟

ریاست جمهوری ؟؟؟

یا ...

 

انسان موفق در ایران چه ویژگی هایی دارد ؟

تعبیر موفقیت از دید شما چیست ؟

 

ادامه نوشته

 آب زیر کاه

بیا برار

بیا فالت بگیرُم .

ماشالله ... هزار ماشالله

به به ... چه طالعی !!!

بذار ببینُم ... دلُم روشنه ... بختت نگونه ... پیشونیت سفید سفیده .......

آهااااااااااااااااااای !

چته ؟

دو دقه دندون رو جیگر بذار ببینُم ...

100000 می صرفه .

البت ریالش ! حراجش زدُم به مولا ... خیرشو ببینی جوون

آ باریکلا

خب بده کف دستتو ببینُم ...

به به !

دانشجو به این کمالات ندیدُم ، به جان همین تک فرزندُم.

بلند بالا ... خوش بر و رو ...

او چشات برق می زنه ... معلومه حسابی عاشقی ... آخ بسوزه پدر عاشقی که پدر ملتو درآورده ...

آفرین ... همینو بچسب که نون و آب فرداته ...

نچ ... نایست ایجوری به من زل نزن ... ای چرتکه منو ندیدی ؟؟؟

آها ...

بذار حساب کنُم ...

ریسک و نرخ بهره و تورم و چی و چی که بره بالاش میشـــــــــــــــــه .......

200000

نرخُم پایینه به جان عزیزُم ... گفتُم که ... حراجش زدُم تو این گرونی ...

تو مغازه پایین 500 پیدا نمی کنی ... والله !

می بینُم که امتحان نزدیکه به سلامتی و میمنت ...

اصلا نگران نباشی ها ...

یکی پاس میشه ، یکی نمیشه .

اونی که نمیشه ، یحتمل ترم بعد میشه .

ترم بعد نشد ، ترم بعدش ... بی خیال !

او مخو زیاد کارش نزن . حیفه !

خب واسه بقیه ش هر چی تو جیبته رو کن که خیلی دیره ... بدو که زودی باید برُم .

 

 

ماهوارون



همه چی چینی !
مانتو کمر چین مد شده و چین کشی پوست صورت !
چین بر ابرو مینداز که نبض بازار جهان ، آن سوی دیوار چین ، می تپد و اینجا از شیر مرغ چینی تا جان آدم چینی زاد ارزانیست ...
reciever چینی هم باب گشته ... با قابلیت های خارق العاده !
مکعب مستطیلی وابسته به یک مخروط دیش نام ، چشم و دل ربوده این روزها ؛
ارزان گردانده همه چیز را ...
شرافت ، غیرت ، نجابت ، حتی سیاست !!!
مفت می فروشند اقلام را ... ( 3 تا 100 ... بشتابید ! )
دیگر گذشت آن زمان که از خشم دندان بر هم می ساییدیم که " آخ ، اگه دنیا دست من بود ! "
اکنون همه چیز متمدن گشته ... هر 5 کلام غنی پارسی ، با 6 vocab سلیس غرب معاوضه می گردد.
آنجا تکنولوژی نوین و ترویج فرهنگ ، و اینجا یارانه هدفمند گشته و اما درس خواندن ، بی هدف !
جهان سومی بنشین !
روز و شب می گذرند ، دنیا می چرخد ، زمین نا محسوس می گردد ...
روزی رسد که ماه ، وارون گشته و تو هرگز نتوانی خاست از رویای واهی ساخته همین ماهوارون چینی !

هم وطن !

چینی وجودت را ارزان مفروش ...



رقابت

 

1 ...

2 ... 

۳ ...

صدا میاد ؟؟؟

 

طبق آماری که اخیرا از سوی آمارگیر مرکزی دانشگاه مازندران به دست ما رسیده ، عارض می شوم ؛

قریب به ۴/۱ ته نشین های کلاس ، جزوه نمی نویسند !

بلکه از فرط علاقه به اساتید محترم و محترمه ، اشتیاقی وافر می یابند به هنر نقاشی !!!

یکی ، سیمای استاد را نقاش می شود ... آن یکی چپ و راست را می نگرد و نقش می زند ... دیگری ......

خلاصه ، همین ته نشین ها ، به ته نقاشی که می رسند ، برای رفع خستگی زرنگی نموده ، از جاده فرعی میان کلام استاد را بریده ، آنتراکت زوری می ستانند ...

۴/۱ جلو نشین ها نیز به ناچار آنتراکت را پذیرفته ، نیمی از کلاس روانه کلاس نقاشی دستشویی می شود.

اینجاست که رقابت پذیری استفاده از کالای لوکس نقاشی به صفر میل میکند و عمومی می شود ...

و اما !

کتاب درسی برای نیمه نیمه نیمه دیگر ریسک گریز کلاس ، ضرورت می پذیرد و باقی هم کلاسی ها ، حیرانند : "چپ یا راست ؟!!! "

گروه دوم ، قله اورست اولین های کلاس و گروه اول ، دامنه را فتح می کنند ...

تحقیق و تجسس بر روی عاقبت گروه حیران همچنان ادامه دارد ...

 

دوست من !

مراقب باش با چه کسی رقابت می کنی ؟

فرقی نداره جلو می نشینی یا عقب ...

نقش زندگیتو درست بکش.

 

حراست

 

 

غرق در فرهنگ خرد بودم ، لغتی خُرد هراسم انگیخت ...

حراست ( بکسر حاء و فتح سین ) : نگهبانی ، پاسبانی و محافظت

یاد روز 14 فروردین به خیر ...

انضباط شرافتمندانه دکتر شریفی که نظم خواب و خوراک 13 روزه مان را زایل کرد ، به سر در دانشگاهمان کشاند ...

به ته قیف که رسیدم ، نفس را در سینه حبس نمودم و قلبم را در دهان ؛

شاید بشود از ته قیف به دهانه اش رسید ... نشد !

5 سانت پارچه بهر دامنم کم داشتم !

توبه ای گفتم و سر را به زیر افکندم و بی خیال سر و ته قیف ، دست در دست چند تن دیگر از سوراخ تنگ صافی رد شدیم ...

چهره ام که به زردی گرایید ، از پشت ساختمان اساتید روان گشتم ...

محو تماشای فوتبال لیگ برتر خردسالان بودم که چشمانم به موجودی افتاد که نمی دانم وجود داشت یا من خواب می دیدم !

خواب بود به گمانم !!!

با خود اندیشیدم شاید حراست بتواند برایش چاره ای بیاندیشد ... اما حتی نام حراست ، هراسم انگیخت !!!

دویدم و به آلاچیق رسیدم ...

نفسی عمیق کشیدم تا هوای تازه ، زردی چهره را که حال ، به سیاهی گراییده بود ، بزداید ؛

دود سیگار مسمومم کرد !

حراست جستم ، هراسم انگیخت .......

در آینه w.c دانشکده که به چهره خود نگریستم ، تشخیص رنگ چهره ، این بار دشوار گشت !

شرافت شریفی و مبارک باد پورفرج و غیبت اساتید عصر نیز کاری از پیش نبرد آن روز ...

به این نتیجه رسیدم که اگر حراست به شغل دوزندگی پردازد ، نانش بیش تر در روغن است تا نگهبانی ، پاسبانی و محافظت !

روی جلد فرهنگ خردم درج شده :

تالیف :

م - سعیدی پور - آذینفر

انتشارات خرد

جناب سعیدی پور - آذینفر !

جسارت است ... فکر می کنم اشتباه تایپی در انتشار لغات به وجود آمده ...

اصلاح شود :

هراست.

نه حراست !