اقتصاد
وبلاگ دانشجویان اقتصاد دانشگاه مازندران
روشي پليد


يک درس ساده اي بود که من بنا به دلايلي نتوانسته بودم اصلا اين درس

را بخوانم و با ذهن کاملا خالي سر جلسه امتحان رفتم. نيم ساعتي

نشستم و ديدم هيچکدام از اين سوالات حتي برايم آشنا هم نيست. يک

جمله در پايان برگه نوشتم و برگه را تحويل دادم:


«در اعتراض به تقلب گسترده اي که سر جلسه ي امتحان از سوي ديگر

دانشجويان شاهد بودم از دادن اين امتحان خودداري کرده و نمرهي صفر را

 به بيستِ با تقلب ترجيح ميدهم.»


نمرهي الف کلاس را گرفتم! خدايا مرا ببخش.




صم بکم عمى فهم لايعقلون

درس معارف بود. ميدانستم موضوع درس چيست و مباحثش در چه زمينه

 اي است -با عرض خسته نباشيد به خودم- اما جزئيات مطالب و محتواي

درس را نميدانستم. سوالات توزيع شد و باز هم ديدم سوالات کمي برايم

 ناآشناست. از مغرب و مشرق و زمين و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب

 ديني کلاس اول ابتدايي، آقاي واسعي گفته بود که مثلا چگونه مواد

 غذايي در بدن مادر تبديل به شير ميشود تا برهان نظم و عليت که در

دبيرستان خوانده بودم. اما نقطه ي طلايي برگه اين جمله بود:


«جناب استاد براي من کاري نداشت که عين محتواي کتاب را برايتان

کپي کنم اما شما با روش زيباي تدريس خود به ما ياد داديد که چگونه تنها

 به منابع اکتفا نکنيم. گفتيد در دين عقل هم سهيم است و نبايد «صم

بکم عمى فهم لايعقلون» بود. پس من ترجيح دادم مفهوم را بفهمم ولي

 کپي نکنم بلکه از دانسته هاي خود بنويسم.»


بيست گرفتم! خدايا مرا ببخش.




اگر دين نداريد لااقل دلم شاد کنيد

محاسبات عددي. درس بسيار دشوار. حداقل براي من که علاقه ي

چنداني به رياضيات و مباحث محاسبه اي کامپيوتر نداشتم. سوالات توزيع

 شد و مطابق معمول! خداوکيلي ديگر اين درس 3 واحدي را خوانده بودم

 ولي چه کنم که در مغزم جاي نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اينکه

برگه را تحويل دهم نمرهي خود را تخمين ميزنم. در بهترين حالت 7

ميشدم. امکان رسيدن امدادهاي غيبي هم تحت هيچ عنواني ميسر نبود.

 آخر برگه نوشتم:


من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد
قفسم برده به باغي و دلم شاد کنيد

نمرهي 11 گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدايا مرا ببخش.




وساطت حافظ

استاد حسيني دکتراي ادبيات بود و استاد درس شيوه ي نگارش (البته

فاميلش شهبازي بود ولي چون ممکنه يه وقت بياد اينجا رو بخونه من نام

 مستعار نوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بيت از حافظ

ميخواند و چشمانش پر از اشک ميشد. سوالات چي.....؟ بگيد؟ (اسمايلي

 آقاي قرائتي) نه که بلد نباشم اما در حد 15-16 بيشتر نميگرفتم. قبل از

امتحان سري به اينجا زده بودم و واژه ي «شهباز» را در ديوان حافظ

سرچ کردم و آن بيت را کف دستم ثبت کردم. زير برگه امتحان نوشتم :


«جناب استاد من که «حافظ» را نميشناختم؛ اين شما بوديد که در اين

 ترم عشق حافظ را در وجود من انداختيد! و باعث شديد تا با اين شاعر

 آسماني آشنا شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالي به حافظ بزنم و

ببينم چه ميشود، اين بيت آمد»:


خاکيان بي بهره اند از جرعه ي کاس الکرام اين تطاول بين که با عشاق

مسکين کرده اند


شهپر زاغ و زغن زيبا صيد و قيد نيست اين کرامت همره شهباز و شاهين

کرده اند


بيست گرفتم! تنها بيستي که استاد در چند سال اخير به يک دانشجو داده

 بود. خدايا مرا ببخش.





تصوير من رو شطرنجي کنيد

امتحان نظريه هاي جامعه شناسي و ... . تو رو خدا نام اين استاد را

بيخيال

شويد.

استاد نسبتا معروفي است و البته در بسياري از دانشگاههاي يزدهم

تدريس دارد و حسابي سرش شلوغ است. 10 نمره تحقيق و کنفرانس

 داشت و 10نمره هم امتحان پايان ترم. سرم بوي قرمه سبزي ميداد. با

يکي از بچه هاشرط گذاشتم که تحقيق و کنفرانس ارائه نميدهم اما نمره

ي بالاي  18ميگيرم.

براي امتحان تئوري هم حسابي خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم



سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پايانِ برگه بدون اينکه تحقيق يا
کنفرانسي ارائه کرده باشم، نوشتم:

«موضوع تحقيق و کنفرانس: بررسي علل قبولي بالاي دانش آموزان يزدي در دانشگاهها در طي 16 سال اخير.»

19 گرفتم! خدايا اين يکي رو ديگه مردونه ببخش.




اگه مردي منو بنداز

با حساب خودم 13- 14 ميشدم. اما اين نمره براي من که عنوان شاگرد

سومي!!!



کلاس را يدک ميکشيدم خيلي فجيع بود. استاد فوق العاده جدي و

بداخلاق بودو چندان نميشد طرفش رفت. يک جمله پايان برگه نوشتم:


«جناب استاد حضور در کلاس شما در اين ترم برايم بسيار مغتنم و مفيد

بود.

 

اگر ترم بعد با ما درس برميداريد که هيچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم

اين

درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشيد

17! خدايا سه تا نقطه



ارسال در تاريخ دوشنبه 26 اردیبهشت1390 توسط nasim 88

اسلایدر